|
نوشته های من | ||
|
دوستان عزیز خوشحال میشم نظر تونو در مورد نوشته هام بدونم
(قسمت هفتم)
ورود به زندگی جدید تا مدتها فرصت دلتنگی به شهرزاد نمی داد. انگار تمام زندگیش پر شده بود از تازه ها... زندگی جدید... شهر جدید ... کشور جدید .... مردم جدید.... غذاهای جدید.... آب و هوای جدید.... و همه اینها در کنار همراهی جدید... برای دخترکی به سن و سال شهرزاد همان تجربه زندگی در کنار همسر، خودش تجربه بزرگی بود چه به اینکه اینهمه تجربه های جانبی هم بهمراه آن باشد. شهرزاد بشدت دلتنگ خانواده اش بود , ولی گاهی حتی خودش هم نمی فهمید چگونه روزها شب میشود بدون اینکه او کوچکترین خبری از خانواده داشته باشد. سهراب شده بود همه کس او ... و سهراب هم این مهم را بخوبی درک میکرد و تمام سعیش براین بود که نگذارد ذره ای به همسر کوچکش سخت بگذرد. او که میدانست در مدت اقامتشان در انگلستان اغلب اوقاتش صرف تحصیل خواهد شد و شهرزاد ممکن است تنها بماند, بجای خانه ویلایی آپارتمانی در نزدیکی بیمارستان محل خدمتش اجاره کرد.او با وسواس تمام اینجا را که، در واقع طبقه دوم ساختمانی بود که صاحبخانه، در طبقه پایین سکونت داشت، اجاره کرد. تا مطمئن شود که شهرزاد اینجا در امنیت است و تنها نمی ماند . شهرزاد که هرگز زندگی آپارتمان نشینی را تجربه نکرده بود بسیار هیجان زده بود. خانم صاحبخانه ، خانم لتیشیا سمیت ، در اینجا با نوه اش زندگی میکرد. مادام لتیشیا خانمی حدود پنجاه و پنج تا شصت ساله بود و نوه اش مگی دخترک دوازده ساله ای بود. شهرزاد همین که کمی از گیجی همه این تغییرات خارج شد فوراً نامه ای به خانواده اش نوشت و رسیدنشان را اطلاع داد و آدرس داد تا آنها هم بتوانند برایش نامه بفرستند. سهراب بلافاصله کارهای مربوط به ورودش به دانشگاه را انجام داد و رسماً دوره تخصص پزشکیش را آغاز کرد. قرار بود جراح شود. شهرزاد که از اوان نوجوانی رویای سفر به اروپا را در سر داشت، گمان میبرد زندگیش تماماً غرق لذت خواهد بود، اما در بدو ورود متوجه مشکلاتش شد. او زبان انگلیسی را در حد مدرسه میدانست و اینک میدید که با آن دو کلام حتی یک پاکت شیر هم از فروشگاه نمی تواند بخرد. این بود که به راهنمایی سهراب درکلاسهای فشرده آموزش زبان ثبت نام کرد. تا یاد گیری زبان او مجبور بود هر بار بهمراه سهراب از خانه خارج شود که از کمک او برای صحبت با مردم بهره برد. خانم لتیشیا صاحبخانه آنها برخلاف انگیسیها زنی بود بسیار خونگرم و با محبت و از همان لحظه اول به شهرزاد میگفت تو مرا یاد دخترم میندازی. و همیشه در صحبتها اورا دخترم صدا میکرد. البته توضیح هم داد که اسم تو تلفظش برام خیلی سخته ... و بعد گفت اشکالی که نداره دخترم صدات کنم؟ شهرزاد با هیجان گفت: -نه چه اشکالی؟ خوشحال هم میشم... و اگه ناراحت نشین منم شمارو مامی صدا کنم. لبخند رضایتی گوش تا گوش چهره خانم سمیت را زینت بخشید و شهرزاد را در آغوش گرفت و گفت: -دخترم...دخترم... آنچه که بیش از همه در این دیار غریب به شهرزاد آرامش میداد آب و هوای بارانی آن بود که خصوصاً در این فصل پاییز بیشتر خودرا نشان میداد. شهرزاد همیشه عاشق باران بود و اینجا هم که خبری نه از مادر بود و نه ماه بی بی که از رفتن زیر باران به بهانه سرماخوردن منعش کنند. پیشرفت شهرزاد در کلاس زبان عالی بود. در کنار درس، همصحبتی با مامی خیلی موثر بود. خانم لتیشیا یک کتابخانه پراز کتاب هم داشت که شهرزاد به ترتیب از آسانتر ها شروع کرد و امانت میگرفت و میخواند. تا شهرزاد به خود بیاید شش ماه از اقامتش در انگلستان سپری شد. او مرتب برای خانواده اش نامه مینوشت و آنها هم همینطور. یکبار هم که سهراب به فکر انداختش که تلفنی با منزل مرضیه تماس بگیرد ، آخر آنموقع هنوز خانه خودشان تلفن نداشت، بقدری از شنیدن صدای مرضیه روحیه گرفت که تا چند روز با نشاط بود. مرضیه تلفنی به او گفت که بعداز عید نوروز عروسی راضیه است. و اصرار میکرد که او هم خودش را برساند. سهراب که اشتیاق شهرزاد را دید، خیلی زود ترتیب سفر اورا برای عید نوروز داد. خودش که گرفتار بود، اما شهرزاد را بدست زوج پزشکی از دوستانش سپرد. دکتر امینی و همسرش خانم دکتر شریفی، که زوجی ایرانی و مقیم لندن بودند، از دوستانی بودند که در این مدت سهراب با آنها خیلی صمیمی شده بود و کمی رفت و آمد خانوادگی هم داشتند. آنها بطوریکه خودشان میگفتند هرساله ایام عید را در ایران و نزد خانواده هاشان میگذراندند. سهراب با هماهنگی با آنها برای شهرزاد هم بلیط تهیه کرد و راهی ایرانش نمود. دکتر امینی و همسرش در تمام طول سفر مراقب شهرزاد بودند. دکتر حتی نگذاشت شهرزاد چمدانهایش را خودش جابجا کند. وقتی هم که به تهران رسیدند تا مطمئن نشدند که عبدالله خان برادر شهرزاد به استقبالش آمده رهایش نکردند. عبدالله خان بهمراه مینو در فرودگاه بودند. چیزی که در وهله اول توجه شهرزاد را جلب کرد اندام مینو بود. که هرچند سعی کرده بود با پوشیدن پالتوی گشادی کمتر جلب توجه کند اما شهرزاد در نگاه اول دریافت که آنها در انتظار فرزندی هستند. هیجان زده با آن کفشهای پاشنه بلند طول سالن را دوید و نزدیک آنها با صدای بلند گفت: -سلام خانداداش! سلام زن داداش! عبدالله با چهره ای گشاده دستها را برای در آغوش گرفتن خواهر گشود و در حالیکه نم اشک چشمهایش را مرطوب نموده بود گفت: -سلام .... چقد بزرگ شدی شهرزاد.... ومینو هم لبخند زنان جلو رفت و گفت: -سلام ..... وای راس میگی عبدالله!!! خیلی شهرزاد عوض شده..... خوش آمدی شهرزاد. یکی از تغییراتی که شهرزاد در خانه پدری دید، دستگاه تلفن سیاه رنگی بود که روی میز تحریر چوبی گوشه اتاق پدر خودنمایی میکرد، اما شهرزاد نفهمید که در دل پدر چه گذشته روزی که مرضیه با شتاب به خانه پدر رفته و تلفنی حرف زدنش را با شهرزاد با آب و تاب بازگو کرده و آتش در دل پدر انداخته که اگر یک تلفن در خانه باشد میتواند هراز گاهی اقلاً صدای دخترکش را بشنود. نه فقط شهرزاد، که هیچ یک از اهالی خانه هم نفهمیده بودند و همه خرید تلفن را به تجملات ربط داده بودند . روز پنجم فروردین جشن عروسی راضیه بود. همه در رفت و آمد بودند. مجلس در منزل پدر شوهر برگزار میشد، با اینهمه کارهای زیادی بود که باید انجام میشد. شهرزاد کنار هریک از اهل خانه که می رسید بی اراده در آغوش می فشردش و می بوسید. گویی آنها را در خود ذخیره میکرد برای روزهای تنهایی و حسرت. خانجون دائم اورا کنار خود میخواند و از زندگیش می پرسید. از شوهرش . از خانه اش. از خانه داریش. گاهی ناگهان میگفت: -شهرزاد، مادر،اونجا گشت خوک که نمی خورین؟ شهرزاد می خندید و میگفت: -نه خانجون! مگه عقلمون کم شده! اونجا همه جورگوشتی که هست... گوساله میخوریم... مرغ میخوریم... ماهی میخوریم... -مادر نکنه یهو هوس کنین شراب بخورین ... میگن فرنگیا همه میخورن. باز شهرزاد خندید و خانجون را محکم بوسید و گفت: -خانجون... خانجون.... نه من نه سهراب اهل این چیزا نیستیم... تازه اونجا دوستامونم اغلب ایرونین و همه غذای سالم میخورن. خانجون که نرم شده بود اورا تنگ به خود فشرد و خندید و گفت: -بذار مادر بشی اونوقت میبینی آدم چقد نگرون بچه هاشه... راستی ببینم هنوز مادر نشدی؟ شهرزاد خندید: -نگرانی بعدیه؟ خب نه خانجون.... من خودم هنوز بچه ام... -این یکیو راست گفتی. راضیه هم رفت و خیالش راحت شد. شراره مثل راضیه نبود که تمام فکر و ذکرش شوهر باشد. او بیشتر دلش میخواست درسش را ادامه دهد و اگر توانست پدر را راضی کند وارد دانشگاه شود. در همین مدت کوتاهی که مانده بود مادر با حوصله ای مادرانه برایش سبزی خشک، ادویه پلویی و خورشتی، کشک، کشمش، داروهای گیاهی که شهرزاد حتی مورد مصرفشان را هم نمیدانست، آماده کرد و یک به یک در چمدان دخترش چید. مقداری هم لواشک خانگی که ماه بی بی درست کرده بود در چمدان گذاشت و با خنده گفت: -اینام باشه اگه یهو ویارونه خواستی من که کنارت نیستم.... شهرزاد خندید و گفت: -از حالا؟ -خب دیگه.... روزیکه شهرزاد در حضور سهراب چمدان را گشود، ابتدا هدایایش را به او داد و به یکی یکی بسته های مادر را بیرون میاورد و تا به لواشک رسید و خندید و گفت: -می بینی سهراب .... مادر ویارونه سرراهیم کرده.... سهراب از ته دل خندید و گفت: -مادر نمیدونست که یه داماد لواشک دوست شکمو داره که حتی یه لقمه شم برا وقت ویار تو باقی نمیذاره. شهرزاد هم با لوندی گفت: -خب اگه زود ویار کنم چی؟ سهراب راست نشست و گفت: -خبریه شهرزاد؟ شهرزاد روی زانوی او نشست و گفت: -میشه خبری باشه و من به سهرابم نگم؟ نه بابا.... گفتم اگه.... سهراب نفسش را فرو برد و اورا در آغوش فشرد و بوسید و گفت: -کاش هیچوقت مجبور نبودم ازت دور باشم.... نمیدونی چقدر سخت بود تنهایی بدون تو.... حالا دیگر شهرزاد کاملاً به زبان انگلیسی مسلط بود و راحت میتوانست حرف بزند و حرف دیگران را بفهمد. حالا دیگر گاهی پای درد دل مامی مینشست و هر یک از گذشته شان برای هم سخن میگفتند. مامی تعریف کرد که دختر و دامادش در یک سانحه اتومبیل زمانی که مگی سه ساله بوده از دنیا رفته اند و از آن زمان مگی با مادر بزرگش زندگی میکرد. مامی عاشق بچه ها بود و دائماً به شهرزاد توصیه میکرد زودتر بچه دار شود.خود شهرزاد هم دوست داشت مادر شود، اما خب هنوز انگار خدا نخواسته بود. سهراب هم بچه دوست بود اما اینجا هردو آنقدر مشغله داشتند که زیاد هم بی تابی نمیکردند و به خدا واگذار کرده بودند که هر وقت زمانش شد آنها هم صاحب فرزند شوند. اما این انتظار کم کم داشت طولانی میشد. دو سال بود که ازدواج کرده بودند و هنوز خبری نبود. حتی اگر تا حالا ربطش میدادند به کم سالی شهرزاد ، حالا دیگر او هفده ساله بود. تلنگر اولیه را دکتر شریفی که تخصصش زایمان بود زد. به شهرزاد پیشنهاد داد زودتر برای آزمایشات اقدام کند. و وقتی تردید اورا دید خصوصی برایش درددل کرد که تعلل کنی مثل من میشوی... من اوائل ازدواجم بخاطر ادامه تحصیل سالها جلوگیری کردم که بچه دار نشوم. خیال میکردم همه مشکلات فقط برای بیمارانم است. نه خودم. سالها صبر کردم تا کارم روبراه شود و مطب بزنم و بعد که بچه خواستیم انگار سالها جلوگیری تاثیر منفی گذاشته بود و من دیگر هرگز حامله نشدم. حالا هم که دیگر بالای چهل دارم و دیگر هیچ. شهرزاد حسابی ترسید. سهراب را راضی کرد و آزمایش و درمان را شروع کرد. دکتر شریفی دلسوزانه همه نوع تستی را روی او انجام داد ولی هیچ نتیجه خاصی بدست نیاورد . هر نوع دارویی را که فکر میکرد کمکش کند برایش تجویز کرد اما در پایان چهارمین سال که سهراب تخصصش را گرفته بود و داشتند به ایران بر میگشتند هم کماکان یک خانواده دونفره بودند. البته خداراشکر سهراب مردی نبود که در این مورد خیلی شهرزاد را تحت فشار بگذارد و بیشتر اوقات دلداریش میداد و میگفت: -عزیز دلم... من روزیکه تورو دیدم عاشق خودت شدم نه بچه هات... حالا هم اگه خدا بچه ای بهمون داد که شکر...نداد هم بازم شکر میکنم چون حداقل تورو که بهم داده.... و این برام خیلی با ارزشه. شهرزاد غصه دار میگفت: -ببین سهراب ... ممکنه من عیبی دارم که حامله نمیشم... من میگم بیا تا اینجا دوراز خونواده ها هستیم که کسی بخواد چیزی بگه تو یه زن دیگه بگیر شاید خدا خواست تو بچه دار شدی... سهراب پوزخندی زد و گفت: -ای دروغگو... اینهمه سال فقط تظاهر میکردی دوستم داری؟ -این چه حرفیه عزیزم؟ معلومه که دوستت دارم.... - پس این چه پیشنهادیه؟ -خب میگم تو شاید بچه دار شی. سهراب اخمها را در هم کشید و جدی گفت: -شایدم مشکل از من باشه... تو میری دوباره ازدواج کنی؟ شهرزاد چشمها را بست و نفس عمیقی کشید و لبخندی زد و خودش را در آغوش سهراب جای داد و سر بر سینه ش نهاد و گفت: -با تمام دنیا عوضت نمیکنم سهراب.
وقتی که برای اقامت دائم به ایران برگشتند شهرزاد تازه بیست ساله شده بود. سهراب اما سی و پنج سال داشت و مردی جا افتاده و موقر شده بود. بتازگی سبیل داگلاسی هم که این روزها مد شده بود گذاشته بود. خیلی زود آوازه طبابت دقیق او همه گیر شد و سرش آنقدر شلوغ شده بود که اینجا حتی کمتر از زمان تحصیلش وقت فراغت داشت. شهرزاد شکایتی نداشت. برای او موفقیت شوهرش خیلی مهم بود و خوشحال میشد که همه به نیکی از او یاد میکنند. زن و شوهر با توافق قبلی هردو چنین وانمود میکردند که تا بحال به این خاطر که در اروپا تنها و بدون خانواده ها شان بچه داری سخت بوده صبر کرده اند به وطن برگردند. به این ترتیب دیگر کسی پیگیر نشد و همه منتظر ماندند تا آنها جا بیفتند. در این مدت اتفاقات زیادی افتاده بود که آنها یا با تماسهای راه دور یا در سفر های کوتاه شنیده بودند. مینو که پسری بنام مهران بدنیا آورده بود، که اینک سه ساله بود. مرضیه فرزند دومش دختر بود و مهر انگیز نام داشت. شراره سال گذشته فوق دیپلم پرستاری را گرفته بود و در بیمارستان مشغول بکار شده بود و نیز چندی قبل با یکی از دوستان عبدالله نامزد شده بود و قرار بود بزودی ازدواج کنند. اما راضیه که بر خلاف همه رجز خوانی هاش همان سال اول دختری بدنیا آورده بود و خیلی هم چاق شده بود، دو ماه قبل از ورود شهرزاد از همسرش جدا شده بود و به خانه پدرش برگشته بود. ظاهراً شوهری که با عجله و اصرار انتخاب کرده بود هم مشروب خور بوده و هم دست بزن داشته. سیف الله خان هم بعداز چند باری که دخترش را سیاه و کبود دیده دخترش را راضی کرده که مهریه اش را ببخشد و دست فرزندش را بگیرد و از شوهرش جدا شود. اما بدترین اتفاق فوت خانجون بود که درست سه رز بعداز آخرین سفر شهرزاد اتفاق افتاده بود. سیف الله خان که اعتقاد داشت خانجون فقط زنده مانده بود تا شهرزا را یکبار دیگر ببیند و راحت چشم فرو بندد.
(ادامــه دارد)
[ سهشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢۱ ق.ظ ] [ آرام ]
قسمت ششم
تدارک کارهای عروسی در مدتی به آن کوتاهی ساده نبود. شهرزاد که رسماً شوکه شده بود و مات و سرگشته مجسمه وار خشکش میزد. اگر کسی پیدا میشد که تشری به او بزند تکانی میخورد و کاری انجام میداد. اما اینهم کم پیش میامد, هم اینکه بقیه هم در شوک زدگی دست کمی از خود او نداشتند, هم اینکه همه برای او دل میسوزاندند و بخیال خودشان درک میکردند که شهرزاد الان حال بسیار بدی دارد و ترس دوری از خانواده اورا سخت وحشتزده کرده. آخر او هنوز حتی پانزده سال را هم تمام نکرده بود. شهرزاد هم در سکوت فقط و فقط دور و بر خانه راه میرفت و بیش از همیشه به اتاق خانجون میرفت و کنار او مینشست و از راهنماییهای او استفاده میکرد. خانجون مرتب به او نصیحت میکرد که چه ها بکند و چه ها نکند. میگفت حتی فرصت نشد خانه داری را هم درست و حسابی یاد بگیری گلکم. و شهرزاد در جواب فقط به خانجون خیره میشد. مادر هم بین چند احساس متفاوت دست و پا میزد. مثل همه مادرها غصه دور شدن از دخترش را داشت و دلش نمیخواست به این زودیها اورا بدست شوهر بسپارد. حتی شاید ته دلش امید داشت که تابستان آینده هم به بهانه ای عروسی را به سال بعد موکول کند که دخترک اقلاً شانزده ساله شده باشد, از سویی دیگر وقتی فکرش را میکرد میدید این روزها همه دارند خودشان را به آب و آتش میزنند که بچه هاشان را بفرستند فرنگ و حالا این موقعیت آنهم به آبرومندانه ترین شکل فراهم شده, و او میتواند جلو دوست و آشنا پز خارجه رفتن دختر و دامادش را بدهد. پس طبیعتاً نباید ناراحت باشد. در کنار این نگرانیها, دلواپسی دیگرش هم راضیه بود. مادر که دخترانش را بهتراز خود آنها میشناخت میدانست که همان نامزد شدن شهرزاد قبل از راضیه و شراره چه اثر بدی روی دخترش داشته و حالا ترس از این داشت که مبادا این عروسی زودتراز موعد روحیه راضیه را بکلی بهم بریزد. که البته ترسش زیاد بی مورد هم نبود, چون راضیه از همین الان با اخلاقی غیر قابل تحمل فاصله اش با خواهرش بیشتر و بیشتر شده بود. اما بهر حال امری بود اجتناب ناپذیر و باید همه کارها ظرف سه هفته انجام میشد و شهرزاد و سهراب عقد میکردند تا سهراب بتواند کارهای قبل از سفرشان را انجام دهد و اوائل شهریور هم قرار جشن عروسی گذاشته شد تا یکی دو روز بعد از آن زن و شوهر سفر آغاز کنند. مجلس عقد کنان ساده برگزار شد. فقط دو خانواده حضور داشتند. اما جشن عروسی... سهراب و همچنین سیف الله خان سنگ تمام گذاشتند. جشنی بود که هیچکس بی تفاوت از کنارش نگذشت. خانجون که دائماً میگفت: -احسنت به سهراب. میدونستم لیاقت شهرزادمو داره. مادر میگفت: -هر چی که حتی فقط بهش فکر هم کرده بودم فراهم شده خداروشکر. خدا کنه زندگیشون همیشه خوش باشه. پدر که هنوز هم غصه دوری از دخترش رهایش نکرده بود فقط میگفت: -خداروشکر که دخترمو, پاره تنمو, به دستای لایقی سپردم. و مرضیه شاکی میگفت: -حالا هر چی خواهر برادر من دارم باید همه شون تو همین مدت که هیکل من عین فیل شده عروس داماد بشن. ببین شهرزاد حتی صبر نکرد یه کم بعد زایمون وزن کم کنم بعدش عروس شه... و بدنبال این حرفش مهرداد کوچکش را به آغوش گرفت و مشغول شیر دادنش شد. شهرزاد با محبت موهای نرم مهرداد را نوازش کرد و اندیشید: -دوباره که ببینمش آیا چند وقته شده؟ دو هفته ای که بین عقد و عروسی فاصله بود حتی فرصت نشد شهرزاد و سهراب مدت کوتاهی هم با هم خلوت کنند. دائماً همه در جنب و جوش تدارک عروسی بودند. شهرزاد هم که کلاً انقدر ساکت و کم حرف شده بود که اگر جایی هم با هم تنها میشدند گمان نمیرفت حرفی بزند. شب عروسی لباس سپید بلندی بر تن شهرزاد پوشاندند. موهای اضافه ابرویش را برداشتند. و صورتش را آراستند و موهایش را شینیونی دخترانه کردند. و در آخر وقتی در آینه به خودش نگریست اشک در چشمانش جمع شد که همه آنرا به حساب شرم دخترانه گذشتند اما در واقع شهرزاد با دیدن این چهره جدید تنها فکری که کرد این بود که: -نکند سهراب با دیدن من به این شکل ازم بدش بیاید و قهر کند ! در تمام مدتی که تا دیدارش با سهراب باقی مانده بود در این ترس ودلهره دست و پا میزد. اما زمانیکه در اتاق را باز کردند تا سهراب دست اورا در دست بگیر و با هم به مجلس جشن وارد شوند، با دیدن عکس العمل سهراب دلش آرام گرفت. سهراب برای یک لحظه در جا میخکوب شد و بعد لبخندی به وسعت دریا چهره اش را روشن کرد و دست همسر کوچکش را در دست گرفت. شهرزاد که دیگر مطمئن شده بود سهراب اورا با قیافه جدید هم پسندیده، با خیال راحت سر بزیر انداخت و در کنار همسرش با متانت به حیاط، جایی که مهمانها همه منتظر ورود عروس و داماد بودند رفت. آنچه که بعد ها از آن شب بیادش مانده بود، صدای همهمه و کل کشیدن بود و بوی اسپند روی آتش و تبریک ها و دست زدن ها.... اما شهرزاد حتی میل سربرداشتن هم نداشت. تمام مدت مراسم نگاهش را به زمین دوخته بود. مادر شوهر با محبتی بی شائبه اورا در آغوش میگرفت و قربان صدقه ها بود که نثارش میکرد. اشرف خانم که آنقدر هول و هراس مرتب بودن کارها را داشت که حتی نمی فهمید که ناراحت است امشب یا شاد!؟ سیف الله خان هم با حالتی عصبی سبیلش را می جوید و بزور با مهمانها خوش و بش میکرد و سعی داشت غصه و ناراحتی اش را پنهان کند. مینو، زن عبدالله هم که امشب اولین مجلس رسمی بود که بعداز عروسی اش شرکت میکرد تمام سعیش را کرده بود تا خودرا زیبا بیاراید. و الحق هم که خیلی قشنگ شده بود. مرضیه هم انگار که دارد دخترش را شوهر میدهد گرفته و عبوس بود. هرچند هیچ کوتاهی نکرد، مهردادش را بدست دخترک خدمتکارش سپرده بود و جز گاهی که برای شیر دادنش به گوشه دنجی پناه می برد، بقیه وقت دائم در رفت و آمد بود و هی دستور میداد و مراقب بود هیچ کم و کسری نباشد. شراره هم از هول دوری از خواهر کوچکش، یکسره فعالیت میکرد. گوئی ته دل میترسید بعدا حسرت این روز را بخورد و میخواست همه چیز خوب باشد. راضیه اما، چنان با متانت و آرامش حرکت میکرد که گاهی حرص بقیه را در میاورد. هراز گاهی هم نزدیک شهرزاد که میشد کنار گوشش نکته ای تادیبی بر زبان میاورد: -شهرزاد صاف تر بشین. -شهرزاد یه کم لبخند بزن. -شهرزاد انقد سرتو پایین ننداز. -شهرزاد...... -شهرزاد..... و با این کارش بیش و کم باعث بهم ریختن دخترک بیچاره شده بود. و شاید اگر مرضیه متوجه نمیشدو به او چشم غره نمیرفت، کارش تا آخر شب ادامه مییافت.
خانه سیف الله خان بحد کافی بزرگ بود که بتوانند یک اتاق در گوشه دنجی از حیاط را برای دو شب به عروس و داماد اختصاص بدهند. بنابراین مهمانها که همه رفتند سیف الله خان سهراب را به سینه چسباند و بوسید و زیر گوشش زمزمه کرد: - پاره تنمو سپردم بهت. مراقبش باش. خدا پشت و پناه هردوتون. سهراب با امتنان لبخند زد و سر بزیر گفت: -حالا دیگه پاره تن منم هست. قول میدم تا زنده ام مراقبش باشم. سیف الله خان سری تکان داد و لبش را گزید تا جلو طوفان درونش را بگیرد و دستها را از پشت بهم قلاب کرد و به سمتی دیگر رفت. سهراب به اتاقشان رفت. شهرزاد با همان لباس روی لبه تخت نشسته بود و دستها را بلا تکلیف روی دامن گذاشته بود. سهراب مکثی کرد تا این نقاشی زیبای خالق هستی را بهتر نظاره کند. بعد جلو رفت و کنار او روی لبه تخت نشست. نفس عمیقی کشید و عطر خوش گیسوان اورا فرو برد. آرام دست پیش برد و دست اورا لمس کرد. شهرزاد بی حرکت فقط به حرکت دست او مینگریست. سهراب دست پیش برد و چانه دخترک را بالا گرفت و رو به خود چرخاند و گفت: -شهرزاد خانم.... شهرزاد به چشمان او نگریست. سهراب گفت: -چرا اینقدر ناراحتی؟ شهرزاد کمی متعجب ابرو بالا داد: -ناراحت نیستم که. -من کار بدی کردم؟ از من بدت میاد؟ -نه ... برا چی بدم بیاد سهراب نفس عمیقی کشید و گفت: -از اینکه میخوام ببرمت ازینجا غصه ته؟ -من از هیچی اصلاً ناراحت نیستم. -پس چرا از روزی که حرف عروسی رو زدم تو اینجوری سکوت کردی؟ قبلش که اینقد ساکت نبودی. شهرزاد لبخندی بر لب آورد و گفت: -بگم میترسم مسخره م کنین. سهراب با اشتیاق گفت: -بگو.... -راستش.... من شوکه شدم.... یعنی هنوزم از شوک در نیومدم.... خب برام باور کردنی نیست که دارین منو میبرین انگلیس.... خب من الان مدتهاست که آرزو داشتم برم لندن رو ببینم.... اما حتی تو خواب هم گمونش رو نداشتم. حالا یهو شما اومدین میگین بریم لندن!؟! خب من میترسم حرف بزنم در باره ش بعد یهو از خواب بپرم بفهمم همه ش خواب و خیال بوده. سهراب بلند خندید. شهرزاد شرم زده گفت: -دیدین گفتم مسخره م میکنین. سهراب اورا در آغوش کشید و گفت: -غلط بکنم هرگز شهرزادمو مسخره کنم.... خنده من از خوشی بود عزیز دلم. خیالمو راحت کردی. این مدت همه ش ترس داشتم نکنه ناراحت باشی.نکنه دوستم نداشتی و به زور مجبورت کردن بله بگی. شهرزاد با شیطنت کمی خودش را بیشتر به او چسباند و گفت: -از همون روزی که لب حوض بهتون آب پاشیدم عاشقتون شدم. سهراب دستها را دو طرف صورت او گذاشت و رو به خود نگه داشت و گفت: -اول اینکه، لطفاً دیگه با من شما شما حرف نزن.... دوم اینکه، اونروز همون روزی بود که من آمده بودم برای خواستگاری از تو..... اون یه مشت آب رو هم به فال نیک گرفتم... آخه میگن آب روشناییه... و تو روشنی زندگی رو پاشیدی به روی من.... شهرزاد زیرلبی خندید و گفت: -از ترس اینکه به مادرم اینا بگین چکار کردم شب تب کردم.... -خدای من راست میگی؟ مگه من اینقد ترسناک بودم؟ شهرزاد سرش را به طرفین تکان داد و گفت: -به عکس.... خیلیم دوست داشتنی بودین....اما اونروز من فکر میکردم آمدین خواستگاری راضیه. سهراب به چهره ظریف او خیره ماند و بعد آرام سرش را جلوتر برد و نرم لب بر لبش نهاد.
هر چقدر هم آدم مشتاق رفتن به لندن باشد، بازهم دل کندن از خانواده آسان نیست.خصوصاً برای دخترکی به سن و سال شهرزاد. این دو روز باقیمانده را طوری بین افراد خانواده در چرخ بود که گوئی میخواست عطر و بوی همه شان را ذخیره کند برای خودش و در غربت بیاد بیاورد. هدایایی را که افراد خانواده به نام یادگاری به او دادند با جان و دل در چمدانش چید. در این دو روز بیش از صد بار خانجون را بوسید. عجیب بود که حس میکرد دلش برای خانجون بیش از همه تنگ شده. حتی همین حالا. سهراب هم این دو روز قسمتی از وقتش را به خانواده اش اختصاص داده بود. عصر روز سوم دو خانواده دور هم جمع شدند و پس از عصرانه ای سبک، با فرزندانشان روبوسی گرمی کردند و اشک به چشم آوردند و هردو را به خدا سپردند و راهی فرودگاهشان کردند. تازه وقتی هواپیما از آسمان تهران کمی قاصله گرفت، شهرزاد توانست نفسش را بیرون دهد. سهراب دستش را در دست گرفت و گفت: -خب شهرزاد جانم بالاخره داریم میریم سمت خونه مشترک خودمون. شهرزاد لبخندی زد و گفت: -هنوزم باورم نمیشه من ازدواج کرده باشم.... سهراب.... -جانم... -قول بده هرگز تنهام نذاری. سهراب فشاری به دستش آورد و گفت: -التماسم هم بکنی تنهات نمیذارم خانمی... تو خوب میدونی چقدر برام عزیزی... من حتی باور نمیکردم تو با اینهمه فاصله سنی قبولم کنی، حالا که قبولم کردی بهت قول میدم همیشه جات توی قلبم باشه. همیشه باهاتم عزیزم. شهرزاد راضی لبخند زد و گفت: -فاصله سنی اصلاً مهم نبود.... مهم برای من اخلاقت بود.
(ادامـه دارد)
[ پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤۳ ق.ظ ] [ آرام ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] | ||